على محمدى خراسانى

12

شرح منطق مظفر (فارسى)

به روز و گاه لحظه به لحظه بر ترقّى و تكامل خود بيفزايد و دست‌كم در بعد زندگى مادّى و دنيوى به پيشرفت‌هاى شگرفى نائل آيد ، تا آنجا كه دنياى امروز با همهء وسعتش از لحاظ ارتباطات ، بسان يك خانواده مىباشد . نعمت بزرگ تفكّر ، در جهان حيوانات و جانداران نيست و اگر شما زندگى اجتماعى مورچه‌ها و زنبورعسل را مطالعه كنيد مىبينيد كه از آغاز خلقت تا به امروز ، زندگى يكنواخت داشته و براساس غريزه كار معيّنى را انجام مىدهند و هيچگاه تغيير محسوسى در زندگى آنها پديد نيامده است . پس خداوند به ما نعمت فكر كردن داده و به بركت آن ، از راه معلومات پيشين ، به روشن نمودن مجهولات فائق آمده و معلومات جديدى را كسب كرده و بر معلومات پيشين مىافزاييم . لكن اين‌گونه نيست كه همهء افراد بشر در همهء افكارشان مصيب بوده و بر حقّ باشند و به اصطلاح ، همگان معصوم نيستند . شمارى اندك از افراد كه انبياء و ائمه عليهم السّلام هستند از هر جهت معصومند و بيشتر انسانها در افكار و عقائدشان دچار خطا و اشتباه مىشوند . مثلا چيزى را كه عليّت ندارد و واسطهء در ثبوت يا اثبات نيست علّت واقعى پنداشته و توسّط آن استدلال مىكند . در حالىكه اين استدلال ، مصادره به مطلوب است و ارزشى ندارد ، ولى وى خيال كرده علّت است . يا امرى را كه علّت ناقصه بوده وى علّت تامّه پنداشته است و گمان كرده كه قابل استدلال مىباشد در حالىكه مقتضى بوده نه علت تامّه . فرضا به صرف اينكه آتشى مشاهده نمود حكم به احراق مىكند . غافل از اينكه رطوبتى وجود داشته كه از تأثيرگذارى آتش جلوگيرى كرده است . يا از طريقى استدلال كرده و از آن به نتيجه‌اى مىرسد كه حقيقتا آن نتيجه ، محصول افكار و استدلالات او نيست ، ولى وى به غلط گمان كرده كه نتيجه همين است . فرض كنيد دانشمند مادّى مىگويد : من هرچه گشتم خدا را نيافتم و از اين راه به اين نتيجه مىرسد كه پس خدايى وجود ندارد . عدم الوجدان را دليل بر عدم الوجود مىگيرد . يا عدم الدليل را دليل بر عدم الحكم گرفته ؛ غافل از اينكه نيافتن ، دليل بر نبودن نيست . بلكه دليل بر ناآگاهى و ندانستن او است . او حداكثر مىتواند بگويد : « من نيافته‌ام . » نمىتواند بگويد : « پس نيست . » زيرا وى همهء عالم را با همهء وسعتش نگشته كه